جمعه اي كه گذشت
چند وقتي بود كه هر شب پارك ميرفتيم و هر شب دعوت يك نفر بوديم . جالب اينجا بود دعوت هر كه بوديم همون پاركي ميرفتيم كه خودش مي گفت .
شب اول دوت مهدي بوديم ، مهدي ما را پارك سمن برد .
شب دوم دعوت مصطفي بوديم ، رفتيم پارك شهداي گمنام
شب سوم دعوت فاطمه بوديم ، فاطمه هم ما رو برد پارك الهيه ( مامان بزرگ و خاله طيبه و آرش و مادر خانومش هم بودن ) . مهدي پيشنهاد داد كه فردا جمعه بريم بيرون .
ساعتاي 11 روز جمعه حركت كرديم به سمت آب ترش سربيشه . تا حالا هيچ كدوم ما نرفته بوديم ، فقط شنيده بوديم كه جاي خوبيه و نزديكتر از بقيه جاهاي پيشنهاد شده بود .
ما هم به خيال خودمون كه مصطفي ياد داره پشت سرش مي رفتيم . اما اقا مصطفي هم ما را اشتباهي يه جاي ديگه مي رفت تا اين كه با پرسيدن از مردم ياد گرفتيم .
حالا اونجا هم دقيقا بيابان با اين تفاوت كه يه ساختمان بود كه آب ترش داشت و ساعت خاصي باز ميكردن و چند آلاچيق . باد شديدي مي وزيد داخل يه آلاچيق فرش انداختيم و با ماشين ها و فرش بستيم تا باد را مهار كنيم . اما باز هم باد مي آمد ..جالب اينجا بود كه فوق العاده دور بود و جاده خاكي هم يه عالمه داشت . مهدي مي گفت بريم يه جاي ديگه اما همه خسته شده بودن و مونديم .


علي و فاطمه در حال بازي




اينم آقا محمد سبحان زير پتو ( طفلي بچم كلا همين طوري پيچيده بود و خواب )





جمعه اي كه گذشت 
